
به یاد دارم که بعد از حوادث شهریور ۱۴۰۱ و نشستی که با حضور گروههای فعال در انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات برگزار شده بود، در گزارش کار یکساله خود از فیلم «مغولها» به کارگردانی پرویز کیمیاوی یاد کردم و آن جمله معروف و به یادماندنیِ «سینما چیهَ؟».
راستش در آن روزگاران که از حال و هوای امروزمان، چندان هم دور نیست، نه تابی برای برگزاری نشستی مثلاً تخصصی و مثلاً سینمایی بود و نه توانی برای توضیح ضرورت آن؛ چرا که هرچند خیابان شکلی دیگر داشت و خانه با خانههای دیروز سرِ دعوا گرفته بود اما پاشنهی سینمای ایران بر همان پاشنه و عهد قدیم خود میچرخید. اینجا بود که نمیدانستیم از چه سینمایی سخن میگوییم و چه جامعهای؟ چندسالی گذشته و خبر اینکه در نشست امسال گروههای فعال انجمن بعد از تجربه دو جنگ اسفناک در دل شهرهای عزیز ایران، هنوز هم باید مُجدانه به دنبال پاسخ این سوال باشیم که «سینما چیهَ؟».
سینما، آنچنان که درسش را خوانده بودیم میانجی شناخت ما بود از عصر و زمانهای که در آن میزیستیم. به این اعتبار سینما بایگانیِ دوره و زمانهی خویش به شمار میرفت. البته که این بایگانی در روزگاری دور از شبکههای اجتماعی، اقتداری بیش از این داشت و گفتمانی بیرقیب به شمار میآمد اما هنوز هم در هیاهوی پلتفرمها و واقعیتهای افزوده، به واسطهی نسبتی که با زمینهی اجتماعی خود برقرار میکند، بستری برای به یادگار گذاشتن خاطرهی جمعی مردمان عصر خویش قلمداد میشود؛ فقط نکته اینکه، چطور میتوان با وجودِ همه جا حاضرِ نگاه حاکمیتی به عرصهی سینما، باید و نبایدهای متکثر قانونی و متزلزل فراقانونی، به این جایگاه مستطابِ میانجیگری رسانه سینما در بازنمایی واقعیت اجتماعی شک نکرد؟
چطور میشود که در یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخی این مرز و بوم که اتفاقاً بازنمایی آنچه بر ایران و ایرانی گذشت، میتوانست در تعریف جایگاه و حقانیت این کشور در جبهههای جنگ، روایتساز و تأثیرگذار باشد، تنها انگشتشمار فیلمسازانی بودند که در تولید سینمایی و سریالسازی گوی سبقت را از دیگران ربوده بودند؛ نامهایی که هم سریالی در حال ساخت داشتند و هم فیلمی بر پرده سینما. گویی که قرار است بدانیم در خانه اگر کَس است یک حَرف بس است.
چطور میشود فیلمی که دو سال پیش، پس از یک اکران محدود در جشنواره با مخالفت شدید گروهی خاص به محاق رفته و بحثهایی چنین و چنان از تأثیر نمایش او بر مخاطب به میان آید و حالا پس از دو سال بی حرف پیش و بی سر و صدا، گویی که تنها برای داغ کردن بساط بی بساط این روزهای سینما به اکران درآمده باشد. اینطور به نظر میرسد که گروهی زمانی به این نتیجه میرسند که ما میتوانیم فیلمی را تماشا کنیم و زمانی دیگر نمیتوانیم. تصمیم برای توانایی دیداری ما در جای دیگری گرفته میشود. داستانی که همه میدانند برای سینمای ایران سر درازی دارد و به امسال و دو سال پیش محدود نمیشود.
با ناتوانی در پاسخگویی به تمامی این چطورها ما میمانیم و سینمایی که دیگر نمیدانیم چقدر میتوانیم به نقش میانجیگرانهاش اعتماد کنیم که امروز نه از یک سینما که از سینماهای ایران سخن میگوییم. سینمایی که در ایران با مجوز، متولد میشود، سینمایی که در ایران بیمجوز و زیرزمینی تولید میشود و سینمای دیگری که نه در ایران که خارج از آن و دربارهی ایران ساخته و پرداخته میشود. نکته اینجاست که هر سه این سینماها آنچنان درگیر و دار تعریف رابطه خود با حاکمیت و نظامهای بازنمایی قرار میگیرند که دیگر به سختی بتوان آنها را به میانجیهای قابل اعتماد و بی غل و غش تجربههای اجتماعی زمانهی خود قلمداد کرد.
پس آیندگان بدانند! امروز که از سینمای ایران صحبت میکنیم و اتفاقاً آن را بهانهای جذاب برای مطالعات اجتماعی خود در نظر میگیریم، اشارهمان نه به دوربین یله و رهای کیانوش عیاری در روزهای آغازین انقلاب و فیلمی چون «تازهنفسها» است، که اتفاقاً از سینمایی داخل پرانتز و پر رمز و راز سخن میگوییم که دانستن شرایط امکان تولید فیلمها حتی از تفسیر تصویر بازنمایی شده در قاب آنها نیز مهمتر است.




