یادداشت: سمانه کوهستانی، عضو گروه مطالعات سینمایی انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات
جنگ ایران و اسرائیل قبل از اینکه در واقعیت شروع شود، در صفحهنمایشها آغاز شده بود. قبل از هر موشک و انفجاری، خبرها با سرعتی سرسامآور در کانالها و شبکههای اجتماعی چرخیدند. کلیدواژهها آشنا بودند: «فوری»، «لحظهای پیش»، «بمباران».
الگوریتمها دقیق میدانستند چطور باید اضطراب تولید کنند. هرچه تیترها تحریکآمیزتر، بازدیدها بیشتر. همان منطق معروف اقتصاد توجه (Davenport & Beck, 2001): رقابت برای ربودن لحظههای کوتاهِ تمرکز کاربران.
ویدئوهای مبهم، صداهای نامشخص، تصاویر لرزان … همه با کپشنهایی قطعی و بدون تردید بازنشر میشدند. مفهومی که Chouliaraki آن را «تماشای از راه دور فاجعه» مینامد، در این وضعیت عینیت پیدا کرد: مصرف فاجعه بهعنوان محتوای سرگرمکننده.
حتی تصاویر آرشیوی و قدیمی هم دوباره جان گرفتند؛ ویدئوهایی از جنگ در دیگر نقاط جهان، با هشتگ ها و تیترهای مرتبط با جنگ ایران-اسرائیل منتشر شدند. مهم نبود واقعیت چیست؛ مهم، نرخ کلیک بود.
رسانههای رسمی عقب ماندند. هر تکذیب رسمی، خودش به محتوایی جدید تبدیل شد. همان چیزی که McQuail از آن بهعنوان «اثر معکوس تکذیب» یاد میکند: هر انکار، به شایعه جان دوباره میدهد.
آنطرف اما، آدمهایی واقعی زیر بمباران بودند و اینطرف، مسابقهای بیپایان برای ویو، فالوور و درآمد تبلیغاتی.
جنگ به آتشبس ختم شد، اما یک چیز ماندگار بود؛ الگویی موفق برای بهرهبرداری از فاجعه. الگویی که بحران بعدی هم قرار است دقیقاً با همان ریتم و همان تیترها بازتولید شود. چون در اقتصاد توجه، “اضطراب” همیشه میفروشد.

